گوجه فرنگی

همزمان پیرمردی (که بسیار محترم می­نمود) در حال انتخاب یکی دو تا کاهو بود. نگاهی به قیمت گوجه فرنگی انداخت و در حالی به طرف صندوق می­رفت دو تا گوجه در دو جیب کت خود گذاشت! این عمل را آنقد ماهرانه انجام داد که در لحظات اول فکر کردم اشتباهی این کار را انجام داده است (گویی گوجه­ها به دستانش در کسری از ثانیه چسپیده باشند!). او خیلی زود پول کاهو را حساب کرد و رفت، اما در تمامی آن لحظات کوتاه، با دو حس ناخوشایند و البته متضاد دست به گریبان بودم: یکی لو دادن پیرمرد و دیگری ترس از لو رفتن او!!

پیرمرد، آرام و با اعتماد به نفس از میوه­فروشی خارج شد و سردرگمی من همچنان ادامه داشت. احوالپرسی پیرمرد با فروشنده (که ظاهراً یکدیگر را می­شناختند) مانع از آن بود که بعد از رفتن پیرمرد به فروشنده داستان را بگویم. هنوز هم مطمئن نیستم که آیا بنده در این عمل پیرمرد شریکم یا خیر؟!

/ 6 نظر / 28 بازدید

جالب بود. ممنون

جالب بود. ممنون

زهرا

مرجع تقليد شما كيه استاد؟؟؟[نیشخند]

پریسا

نه شما شریک نیستین.اونهایی شریکن که مسبب این حرکت شدن. هر چند کار این مرد اصلا درست نبوده ولی این دلیل نمیشه که ما کسی رو توی دردسر بندازیم. در واقع شما شاهد بدبختی یک آدمی بودین که شاید یه روزی واسه خودش کسی بوده.

محمد

سلام استاد چرا دیگه مطلب جدید نمی نویسید؟

رمضانی

خدا هرگز گناه بندگانش را فاش نمی کند لطفا شما هم گناه آن پیرمرد محترم را فاش نکنید و قضاوت را به خدا واگذارید.