مادر: گلی که پژمرد، اندوهی که ماند

ششم آبان سال گذشته مادر عزیزم از دنیا رفت و مرا با اندوهی جانکاه تنها گذاشت. اندوهی که در طی این یک سال لحظه­ای از من دور نبوده است. سه سال پیش، داغ برادر دیده بود و گنجینه­ی بزرگی از رنج­ها و مرارت­ها را با خود داشت اما همچنان زندگی را می سرود و به همه ما امید می داد. تنها تسلی بخشم در روزهای اول رفتنش همین بود که او از رنج دنیا آزاد شد. ممکن است با گذشت زمان فراموشی به کمک آدم بیاید تا غم­های بزرگ را از یاد ببرد اما بعید می­دانم غم مادر فراموش شدنی باشد. او رفته است اما خاطراتش، فداکاری­هایش و محبت­های تمام نشدنی اش لحظه­ای از خاطر من دور نمی­شود! اکنون بعد از یکسال در حالی که حس می کنم در کنارم نشسته است و همان لبخند زیبا را بر لب دارد می خواهم بگویم: "دلم برایت خیلی تنگ شده است مادر، همین!".

 

داغ مادر سنگین است و تحمل می خواهد اما همراهی و همدردی اطرافیان نیز مرهمی است بر  این داغ بزرگ. از عزیزانی که به انواع مختلف با اینجانب احساس همدردی کردند سپاسگزارم. به ویژه همکارانم در دانشکده­ی کشاورزی دانشگاه شیراز و دانشجویان کارشناسی و کارشناسی ارشد بخش گیاهپزشکی که مهر و محبت­شان را هیچگاه فراموش نخواهم کرد.

/ 8 نظر / 27 بازدید
بهمنش

سلام دکتر. ما هم دوباره به شما تسلیت میگیم و از خدا برای مادر عزیزتون طلب آمرزش و مغفرت داریم. آدم ممکنه بعضی چیزها رو تو زندگیش از دست بده, اما وقتی یادش میاد که خودش هم یه روز باید بره تحمل از دست رفته ها براش راحت تر میشه. با این وجود مادر یه چیز دیگست!!!

حمید

سلام کامبیز جان صبح جمعه است، مطلب مادر...را که خوندم حسی بهم دست داد که از کودکی میشناسم و ازش میترسم ... یاد این شعر شهریار افتادم ای وای مادرم! آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فكر آش و سبزی بیمار خویش بود اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه او مرده است و باز پرستار حال ماست هر كنج خانه صحنه ای از داستان اوست در ختم خویش هم به سر كار خویش بود بیچاره مادرم هر روز می گذشت از این زیر پله ها آهسته تا به هم نزند خواب ناز من امروز هم گذشت در باز و بسته شد.... من را در غمت شریک بدان عزیز، گاهی دچار روزمرگی شدن و برای احساس خوشبختی بدنبال بهانه های بزرگ بودن چه زود بهانه های زیبای زندگی را کمرنگ میکند ممنون از نوشتت ،میرم به مادرم سر بزنم برادرت حمید صراف

javad

سsalam Kambiz, The post about " Mother, Mother " made me so upset.A Voice was sentvia mail, LISTEN .god bles your holy mother

مسعود

سلام کامبیز عزیز گاهی اوقات فقط اشک و گریه است که دل ما رو خالی می کنه از غم ها اره غم از دست دادن تنها و تنها رفیق زندگی سخت چه رانندگان کامیون ها و اتوبوسها قشنگ نوشته اند رفیق بی کلک مادر من هنوز هیچ دوستی به دلسوزی و مهربونی مادر تو دنیای مادی پیدا نکردم فقط خداست که از مادر بالاتر این رو گفتم بدونی هر چند تنها شدی ولی بدون خدای بزرگ همیشه هست اون که از مادر هم به ما نزدیکتر از دست دادن عزیزان تلنگر واسه اینکه بگه هی بنده ام تو من رو داری غصه نخور من فنا ناپذیرم به زودی زود بعد از 120 سال عمر با برکت و سفری خوب ایشون رو می بینی ایشون الان جاش خوب خوب دار شما رو می بینه و همچنان واستون دعا می کنه خدا همه مادرا رو حفظ کنه و به قول حمید روزمرگی اونا رو از یاد ما نبر که بعدا افسوس بخوریم آمین به هر حال تحصیلات دانشگاهی باعث شده الان من 12 سال از خونه دور باشم اینم از سختی های علم آموزی است

خزان

سایه ی تورا می خوانم و در آن شنا می کنم و به ژرفا می روم برای یافتن مرواریدی که گم کرده ام.

پریسا

سلام. صمیمانه تسلیت میگم. من نمیرونستم و خیلی ناراحت شدم الان که اینجا خوندم. امیدوارم غم آخرتون باشه.

زهرا

خدا رحمتشون كنه واقعا جاش خاليه [ناراحت]

داغ خیلی سخته و کمر شکن. و هروقت بهش فکر کنید تازگی غم واندوه رو احساس می کنید. از خدا براشون طلب آمرزش دارم...